مصاحبه با دکتر پهلوانیان «قسمت نخست»

چکیده: دکتر پهلوانیان با همه مشغله­ های کاری و اجرایی­ اش با اولین تماس قول مساعدت داد و با روی باز و صمیمیت، ما را پذیرفت. پیش­رو گفتگوی صمیمانه ماست با ایشان در یک ظهر زمستانی.
مصاحبه با دکتر پهلوانیان «قسمت نخست»

 مصاحبه­ گر: مهدی امینی

دکتر پهلوانیان فارغ­ التحصیل دوره کارشناسي ارشد فلسفه و کلام اسلامي و دکترای  فلسفه اسلامي از دانشگاه باقرالعلوم(ع) می­باشد. وی در بخش کتاب آثاری از قبیل رابطه نفس و بدن از نظر ملاصدرا، دست­هاي تنهاي من، با من حرف بزن، غريبه آشنا، من بايد موفق شوم، تلويزيون؛ تكنولوژي غفلت و سرگرم را به رشته تحریر درآورده و همچنین مقالات متعدد در حوزه دين، رسانه و هنر، حکمت رسانه در نشريات مختلف منتشر کرده است. دکتر احمد پهلوانیان هم اینک به عنوان رییس دانشکده صدا و سیمای قم فعالیت می­ کند.

 

شرایط تحقق سینمای دینی چیست آیا محقق شده است؟ و یا برای تحقق پیدا کردن یکسری شرایط خاص دارد؟ آن چه شرایط چه مواردی می­تواند باشد؟

سینما یک پدیده‌ی چندبعدی است که یک بعد آن صنعت است و یک بعد آن تجارت و بحث اقتصاد است و یک بعد دیگر که بیشتر در بین عامه‌ی مردم و بعضاً کارشناسان دیده می‌شود بعد هنری سینما است .

سینما به مثابه‌ی یک هنر تلقی می‌شود  در عین حالی که این هنر تکنیک ، تکنولوژی ، تجارت و اقتصاد دارد و مجموعه‌ای از این چیزهاست.

و لذا ما خیلی به بحث‌های صنعت و اقتصاد و تکنیک و تکنولوژی نمی‌پردازیم و بیشتر نگاه ما به سینما به عنوان یک رسانه‌ای است که با هنر تلفیق‌شده و بیشتر بعد هنری سینما را در نظر داریم و وقتی صحبت از سینمای دینی یا سینمای اسلامی می‌شود ، منظر کسانی که این عنوان را مطرح می‌کنند ، بیشتر همان بعد هنری است .

 

یعنی آیا سینما به عنوان یک اثر هنری می‌تواند سینمای دینی باشد یا نمی‌تواند باشد؟

من یک نکته عرض کنم و از آن بگذرم و آن اینکه شخصاً با اصطلاحاتی مثل سینمای دینی خیلی همخوان و همراه نیستم. این اصطلاح را نمی‌فهمم و نمی‌دانم چه چیزی را می‌خواهد بگوید و یعنی چه؟ یا نمی‌فهمم سینمای اسلامی می‌خواهد چه بگوید . شما در مورد هنرهای دیگر هم این اصطلاح را خیلی کم به کار می‌برید مثلاً داستان دینی یا شعر دینی گفته نمی ­شود و یا حداقل من این را کم شنیده‌ام. آیا منظور غیر از این است که اثر سینمایی به عنوان یک پدیده‌ی مورد تأیید دین باشد ؟ آیا منظور این است؟ یا نه یک اثر سینمایی که یک هنر سینمایی تلقی می‌شود بتواند در خدمت دین باشد، یعنی تعالیم و آموزه‌های دینی را تبلیغ و ترویج کند. یا اینکه منظور این باشد که سینما و مواجهه شدن با یک اثر سینمایی به مثابه‌ی یک سلوک دینی باشد . گویی که شما وقتی عبادتی را و یا یک کار خیری را انجام می‌دهید ، در حال سلوک هستید یعنی در حال تقرب به خداوند هستید .

سینمای دینی یعنی فیلم یا اثر سینمایی آن‌چنان باشد که یک سلوک معنوی و خودسازی باشد، نسخه نباشد بلکه دارو باشد؛ یعنی در طی دیدن این فیلم یک تجربه‌ی روحانی و یک سلوک معنوی برای مخاطب اتفاق بیفتد.

این‌چنین نیست که فقط یک کار را با نیت انجام داده باشید . مثل خوردن دارو است یعنی اینکه در وجود شما تأثیر می‌گذارد. شما دارو را می‌خورید که مثلاً مسکن است، درد شما آرام می‌شود. وقتی که یک عبادتی را، یک مناسکی را، یک کار خیری را انجام می‌دهید ، در وجود شما یک تغییری اتفاق می‌افتد . در یک مسیری شما در حال حرکت هستید و آن مسیر نزدیک شدن به خداوند است . آیا از سینمای دینی منظور این است ؟ و یا منظور مورد دوم است یعنی می‌خواهد به عنوان یک رسانه مبلغ ، مفاهیم دینی و آموزه‌های دینی را تبلیغ کند و تعلیم دهد . یا اینکه نه ، یک پدیده‌ای باشد که مورد تأیید دین باشد . مثل اینکه شما خانه‌ای می‌سازید که دینی باشد یعنی دین آن را بپذیرد ، آشپزخانه و اندرونی و روابط و مناسبت‌هایی که در آنجا شکل می‌گیرد مورد تأیید دین باشد . پرسش من این است که منظور سینمای دینی کدام یک از این موارد است  و آیا این موارد است ؟

به نظر من کسانی که این اصطلاح را استعمال می‌کنند شاید بیشتر گرایش به نوع اول و دوم دارند . یعنی وقتی  می‌گویند سینمای دینی یعنی مورد تأیید دین باشد یعنی در آن بدحجابی وجود نداشته باشد،  روابط شرعی باشد، اشاعه‌ی فحشا نباشد، مفاهیم غیردینی را ترویج نکند و مورد تأیید دین باشد به عبارت فقهی حلال باشد. منظور بخش عمده‌ای از کسانی که می‌گویند سینمای ما باید دینی باشد ، همین است و وقتی که از خیلی از آثار سینمایی ایراد می‌گیرند که این آثار دینی نیست و مواردی دیگر . پس نگاه این است که سینمایی و یا فیلمی که مورد تأیید دین باشد .

 

    مرحوم سید مرتضی آوینی در برخی از مقالاتش به این اشاره داشته که سینما می‌تواند با مخاطب چنین نسبتی را برقرار کند و اگر این نسبت روحانی و معنوی را بتواند با مخاطب برقرار کند، آن سینما ، سینمایی است که می‌توان به آن گفت سینمای دینی . پس می‌بینید این پرسش شما که آیا سینمای دینی قابل تحقق است یا نیست و آیا تحقق پیدا کرده است و یا نکرده است ، به این مرتبط است که تعریف ما از سینما چه هست ؟

    اما من نظر خودم را بگویم ، نظر حقیر این است که سینمای دینی هر سه این موارد است؛ که یکی به نحو اصلی و دو مورد از آن به نحو تبعی تأثیرگذارند . به نحو اصلی همان مورد سوم است و به نحو تبعی همان مورد اول و دوم است . یعنی اینکه سینمای دینی که من گفتم با این اصطلاح مشکل‌دارم . ولی اجازه دهید عرض کنم:

     سینمای مورد نظر دین و مطلوب دینی ، سینمایی است که برای مخاطب حالت مناسک داشته باشد ، حالت تجربه روحانی و معنوی داشته باشد ، سلوک داشته باشد . یعنی مخاطب در پای این فیلم یک تجربه‌ی عبادی و روحانی را از سر بگذراند که ممکن بود این تجربه را در جای دیگری مثل مسجد بگذراند.

    قصد ندارم این دو حوزه را به هم تشبیه کنم ولی می‌تواند این اتفاق بیفتد .

    البته اگر این سومی بود قطعاً این دومی هم خواهد بود . یعنی در دل این اثر هنری ، یک ایده و یک مفهوم و یک بعدی از ابعاد اسلام و دین نهفته است و قطعاً مورد اول هم خواهد بود . یعنی از نظر شکل و ظاهر و فرم و رعایت ظواهر شرعی را هم باید رعایت کند . نمی‌شود یک اثری شرایط ظاهری و ضوابط دینی را رعایت نکند اما منجر به سلوک شود . چنین چیزی امکان ندارد .

     

    بیشتر مباحثی که فرمودید راجع به مضمون و محتوا بود . آیا ما در دین مبین اسلام و کتب روایی می‌توانیم به یک فرم سینمایی برسیم ؟ چون همه‌ی این‌ها که حلال باشد و سلوک و یا مورد تأیید باشد ، بیشتر بار محتوایی را می‌کشند ،آیا راجع به فرم سینمایی، دین می‌تواند حرفی برای گفتن داشته باشد و در این صورت چگونه می‌توان این‌ها را استخراج کرد که ما علاوه بر یک محتوای دینی به یک فرم دینی هم برسیم ؟

      اینکه من احتمالاً نکته‌ای گفته‌ام که در ذهن شما آمده که منظور من محتوا هست مثل مورد دوم ، نظرات دیگران را بیان کردم و نظر خودم چنین چیزی نیست . یک نکته در همین ابتدا بگویم که موضع من مشخص شود. به نظر من هنر چیزی جزء فرم نیست . محتوا تبدیل به فرم می‌شود و شما در یک اثر هنری با چیزی جز فرم مواجه نیستید . شما وقتی به یک نقاشی نگاه می‌کنید چه می‌بینید ؟ رنگ می‌بینید و طرح و خط و سطح ، که همه‌ی این‌ها فرم است و محتوا نیست . شما وقتی یک هنر معماری ، مجسمه‌سازی و یا هنرهای دیگر تجسمی را می‌بینید با چه چیزی مواجهه می‌شوید ؟ شما بافرم مواجهه می‌شوید . محتوا باید تبدیل به فرم شود.  در فرایند خلق اثر هنری این‌چنین نیست که شما بگویید ما این محتوا را داریم و قصد داریم آن را به یک فرم هنری تبدیل کنیم . پس باید بنشینیم و تحلیل و بررسی کنیم .

    به اعتقاد بنده ، محصول این فرآیند یک اثر هنری نیست. این‌چنین نبود که مثلاً حافظ بگوید من می‌خواهم از غم دوری یار و غیره محتوایی بگویم و حالا این محتوا را در چه بحری و در چه نوع غزلی بگویم؛ نه حافظ شعر می‌گفت همین. او شاعر بود و آیین شعر جوشش درون او بود. کلمات، آهنگ و وزن بود. کلمات به همدیگر پیوند می‌خورد و یک مولودی جان‌بخش و  دل‌نشین را می‌آفرید؛ بله محتوا هم داشت اما من فکر نمی‌کنم حافظ این‌چنین اثر هنری خلق کرده باشد. فرآیند خلق اثر هنری را که مبانی فکری­مان عمدتاً در فلسفه‌ی حکمت متعالیه متجلی شده است، عرض می‌کنم، شما با رشدی که پیدا می‌کنید با تکاملی که پیدا می‌کنید و انسان کامل­تری می‌شوید ، به ساحت درک مفاهیم عقلانی و کلی می‌رسید ، مفاهیم عقلانی را درک می‌کنید. در مسیر بازگشت این مفاهیم عقلانی در عالم خیال برای شما صورت می‌پذیرد و متخیل می‌شود . این صورت را شما به این مفاهیم نمی‌دهید. این‌گونه نیست که شما فکر کنید که حالا این مفهوم را دارم ، حالا چه صورتی روی آن برود که آن مفهوم را بیان کند. نه این‌چنین نیست. آن مفهوم خودبه‌خود وقتی در ساحت خیال می‌آید صورتی می‌پذیرد و هنرمندی که به این عالم خیال راه پیداکرده ، آن صورت را می‌بیند و در عالم محسوس که می‌آید آن صورت را به شکل محسوس ارائه می‌کند. نمی‌خواهم بگویم که همه‌ی کار ناخودآگاه اتفاق می‌افتد. نه خودآگاه هم هست ولی می‌خواهم عرض کنم آن مفهوم که شما نام آن را محتوا و یا هر چیز دیگری بگذارید، خود آن مفهوم یک صورت خیالی دارد و خود آن مفهوم یک حالت محسوس و صورت محسوس به خود پیدا می‌کند . هیچ‌گاه چنین نیست که ما اول فکر کنیم و برای آن مفهوم و محتوا یک صورت و یک فرمی ارائه کنیم. لذا پاسخ من به پرسش شما از همین جا روشن می‌شود .

    وقتی سینما به عنوان یک اثر هنری که فقط فرم هست و البته این فرم جلوه‌ای از همان مفهوم است ولی ما نمی‌توانیم برای این مفهوم یک صورتی بسازیم و یا بتراشیم . این اتفاق در خلق اثر هنری نمی‌افتد . البته فرآیند ، خیلی پیچیده است. مثلاً در هنر شعر یک جلوه‌ای از آن بروز می‌کند . در هنر معماری یک جلوه‌ی دیگر . شما وقتی که به مسجد به اصطلاح بنده، کلاسیک، ایرانی اسلامی ما مساجدی مثل مسجد امام اصفهان و مسجد شیخ لطف‌الله اصفهان و مساجد دیگر وقتی می‌روید یا برای مطالعه‌ی اثر هنری و یا برای عبادت می‌روید . ما مسلمانان وقتی به مساجد می‌رویم برای عبادت کردن می‌رویم. اما بخش زیادی از آن حال عبادی ما نتیجه‌ی آن صورت‌هایی است که در این مساجد وجود دارد . این صورت‌های هنری تجلی و عینیت مفاهیم اسلامی و تعالیم ما در عالم محسوس هست . مثال‌هایی که شما زیاد شنیدید و زیاد هم گفته‌شده که سنت‌گرایان مثل بورکهارت و سید حسین نصر در عرصه‌ی تحلیل آثار هنری به آن اعتقاددارند. مثلاً گنبد تجلی کثرت به وحدت هست ، حرکت وحدت به کثرت است.

     

    می‌خواهم سؤالم را کمی جزئی تر کنم . فرم که می‌گوییم الآن در سبک‌های سینمایی غرب مثلاً کلاسیک ، مدرن ، پسامدرن و یا ژانرهایی که دارد ، نوع لوکیشن ، میزانسن ، نورپردازی ، تدوین ، زاویه‌ی دوربین ، اکت­ها و حرکت­ها ، در هر ژانری سبک و فرم خاص خودش را دارد . ما سؤال را ناظر بر این جزئیات عرض کردیم .

    این‌طور نیست که شما بیایید انتخاب کنید که من می‌خواهم روایتم پست‌مدرن باشد ، شکست زمان باشد یا میزانسن فلان طور باشد . نوار باشد یا نباشد ، اکسپرسیونیزم یا رئال باشد . هنرمند در چنین جایگاهی نیست و ما به منتقد کاری نداریم. هنرمند وقتی می‌خواهد بیافریند ، می‌آفریند . حالا شما بیایید و اسم آن را فلان بگذارید و تحلیل کنید که چگونه است . بله قطعاً یک زاویه‌ی دوربین خاص خود شما را خواهد داشت و قطعاً یک روایت خاص خود را خواهد داشت و قطعاً یک میزانسن خاص خود را خواهد داشت . که این خاص بودن میزانسن و روایت و فلان و فلان در هر سینما گر مؤلفی هست و فقط به سینما گران مسلمان محدود نمی‌شود .

    هر سینماگر مؤلفی فیلمی را ساخته و بعداً پیروی کرده‌اند و حالا سبکی شده است و هنرمندی که مورد نظر ما هست، می‌خواهد در این فرایند یک اثر سینمایی خلق کند. هر کسی ممکن است که یک سبک ، یک نگاه و یک روایتی متناسب با درجه‌ای که خودش قرار دارد ، داشته باشد.

    شما ببینید الگوی روایتی که ما در ادبیات کلاسیک خودمان داریم حالا از عطار گرفته تا کسانی مثل بوعلی که به دنیای داستان نمادین و سمبلیک نقبی زده‌اند. این‌ها نوعی روایت می‌کنند که هیچ‌کدام از روایت‌های امروزِ شما نیست ، نه ساختارش ارسطویی است و نه مدرن و نه پست‌مدرن، چیز دیگری است که مال آن اثر هست و این یعنی حال آن محتوا است.

    محتوا وقتی خواسته است خود را عیان کند به این نحو در داستان حی بن یقظان در ادبیات کلاسیک ما بیان شده است . در ادبیات کلاسیک ما چند راوی داریم که فیلسوف و حکمای مختلفی بودند که همه‌ی داستان حی بن یقظان را روایت کرده‌اند ولی سه جور روایت آن طور که من حضور ذهن دارم دیده‌ام .

    وقتی حی بن یقظان که فردی روایت می‌کند با حی بن یقظانی که یک فرد دیگری روایت می‌کند متفاوت است. چرا؟ چون نگاه او به هستی متفاوت است و درجه‌ای که قرار دارد متفاوت است. به طور مثال مرحوم سید مرتضی آوینی می­ گفت، نورپردازی اشراقی؛ منظور از نورپردازی اشراقی چه بود؟ یا نظر مرحوم علی حاتمی راجع به نگارش این بود که نوع نوشتن ما فرق می‌کند ، آن‌ها از چپ به راست می‌نویسند و ما از راست به چپ می‌نویسیم . یعنی ما از خاستگاهی که هستیم ، خاستگاه تربیتی ما یعنی همه‌ی آن چیزهایی که یاد گرفته‌ایم به عنوان کسی که در ایران، مسلمان و در این سیستم آموزشی و تربیتی و در این دانشگاه رشد کردیم . این خاستگاه ماست و ما با توجه به خاستگاه خودمان نورپردازی را یک جور می‌بینیم ، یکی یک جور می‌بیند و کس دیگر جور دیگری می‌بیند . تدوین را میزانسن را و روایت را ممکن است متفاوت ببیند.

     

    آیا می‌توانیم به یک معیار برسیم و یا همه‌ی این‌ها فردی و شخصی می‌شود ؟

    می‌توانید به یک معیار کلی برسید. به اعتقاد من هنر ، شخصی و فردی است . هنر شرایطی دارد ، باید وحدت و انسجام داشته باشد . به تعبیر بچه‌های هنری در آمده باشد . همان وحدت و انسجام هنری که فلاسفه‌ی هنر می‌گویند ، همین است مثلاً بچه‌های خودمان می‌گویند این کار در نیامده و یا این کار در آمده است .

    به نظر من هنر صد در صد شخصی است و کسی که بخواهد تقلید کند ، اگر به او هم هنرمند هم بگوییم در مراتب پایینی از هنر است .

    با توجه به خاستگاه تربیتی خودش و آن گونه که رشد کرده خودش باید به این برسد که این‌گونه باید نگاه کنم و این‌گونه باید قابم را ببندم و این‌گونه باید تدوین کنم.

    البته درس زیبایی‌شناسی ، مبانی سوار بصری ، تکنیک­های تدوین و غیره ، این‌ها جزء همان خاستگاه هست . اینکه تعادل و عدم تعادل چیست، بافت چیست ، پرسپکتیو چیست و عمق را چگونه ایجاد کنیم و همه­ ی مفاهیمی که شما بهتر از بنده می­دانید ، جزء آن خاستگاه هست و این‌ها در مراحل تربیت و رشد هستند ولی وقتی که خواست بیافریند باید از همه‌ی این حجاب­ها بگذرد و به اعتقاد من اگر در این‌ها گیر کند هنرمند نیست. در مرحله‌ی آفرینش هنری اگر در این‌ها گیر کنند ، دیگر هنرمند نیستند .

    وقتی شاعری که شعر می‌گوید ، به این فکر می‌کند که آیا عروض من درست در آمده است یا نه ، این شاعر نیست.  شاعری که به این فکر می‌کند که قافیه‌ی من درست درآمده یا نه ، به نظر من شاعر نیست. این شخص دارد تمرین و ممارست شاعری می‌کند . اجر و جایگاه شاعری بالاتر از این‌هاست . هنرمند فیلم‌ساز هم همین هست . خیلی از فیلم‌سازان ما در مسیر فیلم‌ساز شدن هستند و دارند تمرین می‌کنند . بعضاً هم ما خیلی آن‌ها را بزرگ می‌کنیم ، به اعتقاد من جایگاه هنرمند خیلی فراتر از این‌هاست .

     

    یکی از مسائل مهم و اصلی خصوصاً برای مسلمانان عالم غیب است که وجهه­ی وجودی دارد و جزو اعتقادات فرد مؤمن مسلمان به حساب می‌آید. آیا عالم غیب قابلیت نمایش و به تصویر کشیدن را دارد و اگر دارد چگونه باید به تصویر کشیده شود ؟

    من یک نکته اول عرض کنم و آن نکته این هست که هنر اسلامی در طول تاریخ برخلاف هنر ادیان و مکاتب دیگر ، فیگورایتو و تصویری نبوده است و در استفاده از تصویر حداقل استفاده را کرده است . یعنی رویکردش بسیار زاهدانه و پرهیزکارانه بوده است . شما هنر مسیحی ، هنر هندو ، هنر بودا و هنر تائو  را ببینید ، همه‌ی این هنرها  ، هنرهای فیگورایتو و تصویری هست .

    به تعبیر شما مفاهیم غیبی مثل خود خداوند ، مراتب خلقت ، فرشتگان  و یا چیزهایی مثل این ، در این هنرها تبدیل به تصویر می‌شود. در مسیحیت و در همه­ی  این مکاتبی که گفتم خدا متجسد می‌شود و در یک قاب تصویری متعین می‌شود . خدای بودا، حضرت عیسی مسیح ، فرشتگان ، همه متجسد می‌شوند اما در اسلام چنین چیزی نیست . در اسلام با توجه به تعالیمی که بوده و روایات حضرت رسول و ائمه‌ی معصومین علیهم السلام ، از نزدیک شدن به تصویر و صورتگری و نگاه ناتورالیستی به هنر پرهیز داشتند.  بر اساس آن در عرفان ما به ویژه ابن عربی و فلسفه‌ی ما به ویژه ملاصدرا مبانی حکمی هم شکل‌گرفته ، که مبانی پرداختن یا نپرداختن به تصویر به چه میزان هست .

    به بیان دیگر هنرهای این ادیان و مکاتب ، هنرهای تشبیهی است و به اعتقاد برخی در اسلام تنزیهی است و اعتقاد غالب در ایران ، تعادل بین تشبیه و تنزیه  است .

    اگر بخواهیم تعادل بین تنزیه و تشبیه را در یک جمله خیلی روشن عرض کنم ، یعنی استفاده‌ی بسیار هوشمندانه ، با معرفت و متکی به مبانی از تصویر .

    لذا در همان مساجدی که مثال زده‌شده ، شما تصویر می‌بینید اما صورت نمی‌بینید . تصویر هست ، طرح‌های اسلیمی هست، کاشی‌کاری هست ، نقاشی هست . در هنر نگارگری ، در هنر تذهیب ، تصویر هست اما صورت نمی‌بینید .

     

    این طرح اسلیمی را کجای هستی می‌توانید مشاهده کنید ؟ در هیچ جای هستی مثل آن را نمی‌توانید مشاهده کنید . در نگارگری ما آدم‌هایی که وجود دارند و آن فیگور و صورتی که دارند ، آیا در خارج چنین آدم‌هایی هستند ؟ نیستند . از آن‌ها هوشمندانه استفاده شده است .

    اتفاقاً در نگارگری بخشی از نگارگری عینیت بخشی عالم مثال است ، همان عالم غیب . منتها در آنجا ویژگی‌ها آمده است . یعنی به عنوان مثال در نگارگری ، قرب و بعد ندارید ، پرسپکتیو چیزی که در نقاشی امروز وجود دارد ، ندارید. چرا که در آن عالم قرب و بعد وجود ندارد ، پرسپکتیو در آنجا وجود ندارد .

    خب این نکته‌ای را که می‌خواستم عرض کنم . اما پاسخ من به پرسش شما این است که اولاً لزومی ندارد شما بخواهید هر مفهومی را با هر ساختار هنری ارائه کنید . خود این کار غلط است که فکر کنید بتوانید تمام بخش‌های دین را بتوانید با تمام هنرها بیان کنید. شما مگر می‌توانید در غزل که یک قالب شعری است ، هرگونه مفهومی را بیان کنید. خیر؛ غزل برای تغزل و عاشقانه گفتن است و دو بیتی برای چیز دیگری است . مثنوی و قطعه هم برای چیز دیگری است .

    هر قالب هنری یک ظرفی است که یک ظرفیتی دارد . نقاشی یک ظرف است و شما نمی‌توانید همه‌ی مفاهیم اسلامی را در قالب نقاشی بیاورید . عکاسی مگر یک ظرف نیست ، معماری مگر یک ظرف هنری نیست ، مجسمه‌سازی مگر یک ظرف هنری نیست . شما نمی‌توانید همه‌ی مفاهیم را با همه‌ی هنرها بیان کنید . هر مفهومی یک قدر و اندازه‌ای دارد و یک طول و عرضی دارد ، هر ظرفی هم همین طور یک قدر و طول و عرضی دارد . شما باید ببینید این‌ها باهم سازگار هست یا نه ؟ چه دلیلی دارد ما فکر کنیم مفاهیمی غیبی را باید در عالم تصویر بیان کنیم .

    نکته‌ی بعدی این که پرسش شما این هست که آیا ما می‌توانیم مفاهیم غیبی را با تصویر بیان کنیم یا خیر؟  در منطق می­گویند ، بهترین دلیل برای امکان یک شی ء ، وقوع شی ء است. مگر نشده است . مگر نگارگری ما همین مثالی که زدم تصویر نیست ؟ تصویر است و نماد عالم غیب است. مگر معماری ما که اتفاقاً برخلاف معماری مسیحی هم در معماری خاص ما یعنی مکان‌های دینی مثل مسجد و هم در معماری عام ما مثل شهرسازی ما خانه‌های ما ، بخش عمده‌ای از آن ملهم از مفاهیم غیبی و دینی است.

    فرشته یک بخشی از عالم غیب هست . فرشته را نمی‌شود در عالم شهادت به تعبیر کلامی‌اش دید . مگر ما فرشته را در نگارگری خودمان تجسم نکرده‌ایم . اما اینکه چگونه فرشته تجسم پیدا کند که با یک انسان عادی اشتباه گرفته نشود و شرایط آن چیست ، این‌ها نیاز به کار علمی دارد . و به این سادگی نیست که مثلاً ما یک بیابان برهوت نشان دهیم و بگوییم که اینجا عالم برزخ است و این‌ها ارواح هستند . این‌ها شوخی با مفاهیم دینی و عالم غیب هست .

    نکته­ ی دوم؛ به این سادگی نیست که ما یک آدم را گریم خوشگل و زیبایی بکنیم و بگوییم این یک فرشته است ، چون زیباست. و همه‌ی فرشته‌ها خوشگل­اند . به این سادگی و بساطت نگاه کردن به هنر و هم به مفاهیم غیبی غلط است.

    اما نکته‌ی سوم بنده اعتقاددارم که نه تنها هنر اسلامی بلکه هنر هر دینی ، لزوماً باید هنر دینی و سمبلیک باشد . گو اینکه خلقت که به بیانی هنر خداوند و خلق خداوند هست هم همین است . همه چیز نماد و سمبل است . نماد و سمبل یعنی چه ؟ یعنی فراتر از آن چیزی که نمایش می‌دهد حرف برای گفتن دارد و فراتر از آن چیزی که دارد نشان می­دهد مفهوم پشت آن هست. همان مفهوم آیه است. در آینه نباید متوقف شوید و باید از آن بگذرید و این‌ها را باید دید ولی باید از آن‌ها گذشت. کوه را باید دید ، آسمان‌ها و زمین و خورشید را باید دید ولی باید از آن‌ها گذشت ، چون یک مفهومی فراتر در پس آن وجود دارد .

    نماد و سمبل هم همین است و هنر دینی لزوماً باید هنر نمادین و سمبلیک باشد نه سمبل به اینکه همه چیز سمبل و اشاره و نماد باشد نه ، باز اشاره به مسجد می‌کنم ، مسجد می‌روید عبادت می‌کنید ، هویت دارد ولی باید از این هنری که در آن می‌بینید ، بگذرید تا به یک عالم دیگری رهنمون شوید و آن عالم ، عالم غیب است .

    شما می‌توانید مفاهیم غیبی را تصویری و صورتگری کنید اما نباید از این غافل شوید که باید نگاه نمادین داشته باشید ، نگاه رمزآلود ، نگاه آیینگی و آیه‌ای به هنر و هر چیزی  که نمایش می‌دهید .

    باز یادی از شهید مرتضی آوینی کنم، ایشان مثالی می زند که مثال خوبی است . البته در جای دیگری این مثال را می­زند. ایشان می‌گویند مثلاً یک گلی روی این میز گذاشته‌شده، این گل چیست ؟ گلی هست که روی میز گذاشته شده است . فراتر از آن چیزی هست؟ نه. حال با دوربین از این گلی عکس بگیرید و این گل را در قاب و فریم ببرید . آن وقت هر کسی می‌گوید این گل نماد عشق است و یا اینکه روی میز انعکاس داده نماد فلان است . وقتی شما آن را در یک فریم و یک کادر قرار دادید هویت عوض می‌شود . هویت رمز پیدا می‌کند، آیه می‌شود . شما در هنر دینی و مخصوصاً اگر می‌خواهید به مفاهیم غیبی بپردازید باید این نگاه و این فهم و درک را در هنرمند تقویت کنید .

     

    سینما خیلی جزئی ، شخصی ، فردی و خیلی محسوس است ، بحث نمادین را چه طور می‌توان تلفیق کرد ؟ ما در نگارگری ، معماری ، بحث اسلیمی و نقش و نگارهایی که هست می‌شود بگوییم بحث نماد و سمبل را پیاده کردیم ، اما در سینما چگونه می‌توانیم بحث نماد و سمبل را پیاده کنیم ؟

    هیچ ایرادی ندارد و هیچ تنافی ندارد . شما با درام حس سمپاتیک پیدا  می‌کنید ، حس همذات پنداری یعنی در عالم وجود شما آن شخصیتی که دارید می‌بینید از جزئی و شخصی بودن خارج می­شود و  با او هم دل می­شوید. گاهی وقت‌ها خودتان را جای او می­گذارید و گاهی وقت‌ها دوست دارید خودتان را جای او بگذارید . اصلاً تأثیر هنر همین است . این ابرمردهایی که در سینمای هالیوود رواج پیداکرده و مدام مانند سوپر من و اسپایدرمن ساخته می‌شود. این‌ها برای چیست؟ اگر بخواهد جزئی و شخصی باشد، باید مشکل روانی داشته باشند که این همه هزینه کنند. بنابراین وقتی اثر هنری تجربه شد، پس از این تجربه از شخصی و جزئی بودن در می‌آید و جزئی از وجود شما می‌شود و با آن هم دل و هم آوا می‌شوید. البته در هر اثر هنری این‌گونه است. در هر تجربه‌ی حسی یک چنین چیزی وجود دارد و سینما هم از این قاعده مستثنا نیست .

     

    ادامه دارد...

     

    افزودن دیدگاه جدید